تبليغاتX

سحرخیزمدینه مهدی موعود(عج)گل خوشبوی نرگس

به ما گفته اند:

محبت امام زمان کیمیایی است که مس وجود را طلا می کند.

اکسیر اعظم است که آتش به جان آدم می اندازد.

دم مسیحایی است که دلهای بیمار را شفا می دهد،

و جان های مرده را حیات دوباره می بخشد...

 

راست گفته اند!
دگرگونت مي سازد، زير و رويت مي کند،
به کلي عوض ميشوي و حتي بدي هايت به خوبي ها تبديل مي شود:
« آنان کساني هستند که خداوند بدي هاي آنها را به خوبي تبديل مي فرمايد. »
در درون مي سوزي، مي گدازي، آتش مي گيري،
اما چگونه مي تواني سوز و گدازت را بيان کني؟

Image

 

 

 

 

 

 

 


مگر مي شود هر آن چه را که در دل داري به زبان بياوري يا با قلم بگويي؟
بغضي شيرين گلويت را مي فشارد،
گدازه اي کوچک از آن آتش محبت،
به صورت اشکي سوزناک و شور انگيز از ديدگانت جاري ميشود،
ناله و ندبه اي سرور آفرين سر مي دهي.
شانه هايت از شدت گريه مي لرزد،
ديدگانت به خون مي نشيند، اما دوست نداري آرام بگيري؛
نمي خواهي گريه ات تمام شود، لذت مي بري و مي گويي:
آيا کسي هست او را ياري کند تا، زماني دراز، همراه با او بگريم و بنالم و فرياد فراق سر دهم؟
حلاوت و شيريني اين ناله و ندبه را با عالم عوض نمي کني.
شيريني محبت، شور هجران و شادي وصال، چيزي نيست که به وصف در آيد.
عطر ياس ونرگس را نبويي، نمي يابي...

 تازه وقتي يافتي، نمي تواني بيان کني.
هر کس بايد خودش ببويد و بيابد.
نمي دانم تا به حال به فکر افتاده اي با امام زمان،
با مهر بيکران، با پدر مهربان، با رفيق شفيق، با دوست دلسوز و با برادر همدل، هم سخن شوي؟
گل بگويي و گل بشنوي؟ با او بگويي، و از او بشنوي؟
چرا پدرت را فراموش کرده اي؟
چرا از امام زمانت دور افتاده اي؟


کجا مي روي؟
سر بر آستان چه کسي مي سايي؟
چه پناهي جز او مي شناسي؟
نمي خواهي در غم غيبت و غربتش اشک بريزي؟
نمي خواهي مثل پدر بزرگوارش، امام صادق(ع)، از دوري سيد و مولاي خويش، غريبانه گريه کني،
و با آن حضرت هم نوا شوي که:
« آقاي من! غيبت و پنهاني تو، خواب را از ديدگانم ربوده
و بستر راحت از من ربوده و آسايش دل از من بريده... »
به خدا اگر جرقه اي هم از آتش محبت امام زمان به دلت بيفتد، ديوانه مي شوي.
امتحان کن، بسم الله،
برخيز و هم اينک . ..


با دعا، با انس با امام زمان و با محبت او، زنده شو!

 

 Ashura 1

يا علي...

 

+ دلتنگي وفراق در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 11:50  توسط مجنون مهدی(عج)  | 

براي دلهاي نااميد...اميدي

برای آسمان خالی, ابر سپيدی

برای پرنده, پروازی

برای قناری, آوازی

برای آسمان بی فروغ ,ماهی

برای گمشده, راهی

برای شاعری غمزده, شعری قشنگی

 بهترين ترانه ای , برای دل تنگی

برا ي اين مجنون بي سروسامان...

همه سر...همه ساماني

برای اين دل تنگ  فقط  تنها ناجي اين قلب شكسته تويي

 

امشب به خلوت دل من می آيی؟

 

كاش مي فهميدي دل من غم دارد..حتم دارم كه مي داني ومي خواني قلبم را

غم من دوري نيست ارباب...

دل من حسرت گرماي دستان پرمهرت...سياهي دلرباي زلف پرپيچ وتابت...

ودراين خالي محض وسكوت غم بار وفراق

دل من عطرتورا كم دارد...دل من بهانه گل نرگس دارد...

لحظه ها..ثانيه ها...گزرعمر وخيال همه ازشوق حضورت گم شد...

آه ...كاش اين دل هميشه بيداربماند ودرپي خواب نباشد ارباب...

من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم ...

گرچه خود مرا مي شناسي ومي داني دركجايم

درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي هايم قدم بگذار!

 خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو!

 کلبه ي غريبي ام را پيدا  مي کني،

 کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي انتظار!

 درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو!

 حرير غمش را کنار بزن!اين همه بهانه ازغم توست...تو!

 آنگاه  مرا درياب كه سخت محتاج توام ارباب...

 

 

+ دلتنگي وفراق در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 12:0  توسط مجنون مهدی(عج)  | 
اماما، عاشق توييم و دوستدار دوستاران تو و خاك پاى منتظران تو،

 اما فسوسا كه خود، خانه دل را براى انتظار تو مهيا نساخته ايم .


اماما، با مژگان نروبيده ايم گرد راه را، با اشك ، نشسته ايم غبار دل را.
اماما، نروبيده ايم غبار گناه از دل ، اما عاشقيم ، نمى دانيم اين عشق سوزان ،

در كجاى جانمان جاى گرفته كه بى تابمان كرده .


اماما، شرمنده ايم كه خانه دل را براى حكمرانى تو، پاك نساخته ايم .
اماما، از كاروان عاشقان تو، عقب مانده ايم . مركب راهوار نداريم كه به اين كاروان شورانگيز، دست يابيم .
اماما، راه ، پيچاپيچ است و پر از گردنه هاى هراس انگيز، ما، بى پا افزار و توشه ، سرگردان .
اماما، خمينى آمد و گزيد و برد و ما پس مانده ها و وازده ها، ترسيم كه هيچگاه به آن آستان جلال راه نيابيم و غبار شويم و در هوا معلق و سرگردان ، نه آرامشى ، نه قرارى ، نه پناهى و نه منزلى .
اماما، بيم آن را داريم در عمق شب ، گم شويم و گرفتار رهزنان .
اماما، مى دانيم كه خود، خود را به وادى هول انگيز بلا افكنده ايم ، اما هنوز، كورسويى از چراغ عشق ، در جانمان سو سو مى زند.
اماما، دريا آشنايان ، به عمق درياى عشق فرو رفتند و ما در ساحل مانده ايم ، نه چشمى كه آن همه زيبايى را ببينيم و نه انسى با امواج كه با آنها در آميزيم و نه پرتوى از عشق كه به جان حقيقت راه يابيم .
اماما، عشق ، رخى نمود و جلوه اى كرد، ولى ما سرگرم بوديم و از شربت گواراى عشق ، ما را بهره اى نرسد.


اماما، نسيم عشق وزيد و ما در غفلت بوديم ، اينكه بى نصيبى از نسيم عشق ، چگونه از اين بيابان آتشناك رهايى يابيم و جانهاى پژمرده خود را با نسيم دل انگيز صبح ، شاداب كنيم .
اماما، راه دشوار است و رهزن ، بسيار و عجبا همه در لباس مهر و محبت و راهنما و دل مى سوزانند و به نرمى و گرمى ، راه مى بندند كه ما راه مى نمايانيم .


اماما، بوجهل ها، بسيار شده اند. همانان كه تا ديروز خسى بودند و اسير باد، امام اينك كه با پايمردى روح خدا، پايبند شدند و استقرار يافتند، به خود مى خوانند.

اماما، ((بولهب ))ها نيز بسيار شده اند. لهيب كينه هاشان ، سركش است و سوزنده . توان ديدن هيچ زيبايى را ندارند، دوست دارند، همه چيز را خاكستر ببينند.
اماما، ((حمالة الحطب ))ها، روزان و شبان ، هيزم كشى مى كنند، تا آتشهاى كينه ها را بگيرانند و هميشه آنها را سوزنده و سركش نگهدارند.

 

اماما، نسيمى از بوستان عشق تو، در اين ملك وزيد، حيات آفريد، مردگان را زنده كرد و شورى عظيم انگيخت ، اگر خدا لطف كند و تو از پرده به درآيى و پا در اين ملك گذارى و آن نسيم دل انگيز، شبان و روزان بوزد، چه خواهد شد؟ آيا مرگ هم معنى خواهد داشت ؟ يا همه چيز و همه كس ‍ به آب حيات دست خواهند يافت و رقصان و پاى كوبان به سوى وادى ايمن ، وادى بى خزان ، وادى بى مرگ ، ره خواهند سپرد و در آن سرزمين بى گزند، جاودانه خواهند زيست ...

  
اماما، به عشق تو،...

 صفحه صفحه اين صحيفه را نگاشته ايم و با اشك فراق تو آن را آراسته ايم ،...

 اميد آن داريم كه به جمع ما، از سر مهر نظر افكنى و در هنگامه ها راهمان بنمايى ...

 

الهم عجل لولیک الفرج...


+ دلتنگي وفراق در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 12:7  توسط مجنون مهدی(عج)  | 
 

در خلوت دل
تنها تو را می شناسم ...

نماز را برای خویش معنا می کنم و به زلالی آب می رسم . آن هنگام که به زلالی آب می رسم ، عشق را می شناسم و با شناختن عشق ، دوست را در دل می یابم .



با یافتنش دل را فرش قدومش می کنم و جز خاک پایش نمی شوم . به پاس محبت ها و مهربانی هایش ، نمازی می گذارم . وجود مقدسش را ارج می نهم و آبی تر از همیشه در نمازم معنی اش می کنم . صدای ساکتش را به گوش جان  می شنوم و بودن پاکش را به آسانی حس می کنم . بانمازم به احساس می رسم و به او ...

 

حرفی ندارم ؛ همه ی حرف ها هم که شنیدنی نیست !

این جا هم که مجال دیدار نیست ٬

باید سکوت کرد و همین ...

این روزها دلم سکوت می خواهد و من هم چه قدر سکوتم این روزها ...

هم چنان این جایم اما نه این جا !

سعی برای داشتن سرایی است که برای داشتنش باید سعی کرد ...

 

حرفی ندارم ؛ همه ی حرف ها هم که شنیدنی نیست !

+ دلتنگي وفراق در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 9:57  توسط مجنون مهدی(عج)  | 
آقا!


آقا جان!
آقاي يگانه من!
مظلومترين!
تنهاترين!
تو خود خوب مي داني که من، عاشق عاشقي پيشه دل شکسته تو، با خود عهد کرده بودم که زندگي ام را، تمام زندگي ام را آري، همه و همه آن را، وقف تو کنم ...
و چرا نه؟!
چرا، چنين نکنم؟ در حالي که مي دانم، به يقين مي دانم که تو مولاي دريادل من( که چقدر کوچک است دريا براي نشان دادن مهرباني تو و چقدر کلمات محدودند براي بيان احساس من!)
هر روز و همه شب، لحظاتي از زندگي گران بار خويش را به ياد من بوده اي ...
و براي من، اين موجود کوچک سراپا تقصير، دست به دعا برداشته اي..
و چه زلال
اي زلالترين!
اشک ريخته اي
اشکي براي من
اشک تو براي من
اشکي براي سبک شدن کوله بار گناه من!
آه اي خداي من!
پس اگر تمام زندگي خويش را و لحظه به لحظه آن را وقف تو کنم، هنوز هم هيچ نکرده ام و هنوز هم در خم ابتدايي ترين کوچه عشق تو مانده ام ..من عهد کرده بودم ..
با خود و خداي خويش، که لحظات زندگي ام را با ياد تو گره بزنم
و اکنون ....


اکنون که زندگي ام به اندازه بيست و چهار سال خزان زده است سر به زيرم، شرمگين ام ...

از اين که نتوانسته ام آنچنان که بايد و ان سان که شايد
به عهد خويش وفا کنم که به خدا، سخت زمانهاي شده است براي عاشقان تو
اينک اي دريادل ترين!
مي خواهم بسان مورچه اي که به اندازه توان خويش تحفه اي براي سليمان مي برد هديه اي به بارگاه تو تقديم کنم .
و مي دانم که سرزنشم نخواهي کرد، از اين که هديه ام کوچک است در برابر عظمت تو.
اکنون به لطف و مهرباني خويش،
هديه مرا بپذير
فرزند جوان مرا بپذير
فرزندي که قلبش را با محبت تو آشنا کرده ام و شهد شيرين تر از عسل مهرت را، نه جرعه جرعه که دريا دريا، در کام جانش ريخته ام
و بگذار تا فدايي تو باشد
فدا شود به راه تو
که همه چيز مني
و همه هستي او
اي تمام سرمايه زندگاني من
اي نهايت سراسر آرزوي من
اي محبوب آسماني من


اي مهدي من!

 


+ دلتنگي وفراق در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 7:27  توسط مجنون مهدی(عج)  |