تبليغاتX

سحرخیزمدینه مهدی موعود(عج)گل خوشبوی نرگس

کی شود در ندبه‌های جمعه پيدايت کنم
گوشه‌ای تنها نشينم تا تماشايت کنم


هر شب از سويی تو را با ناله‌ها می‌خوانمت
تا به کی از سوز دل ناله ز هجرانت کنم


چشم‌های خسته‌ام بارد ز هجرانت،‌عزیز!
آنقدر بارم ز ديده تا که پيدايت کنم...


من آن رو سياهي هستم كه دل خويش را به غير تو سپرده ام ....
همان مدعي محبت تو كه لحظه هايش را بي ياد تو سپري مي كند...
من آن كسي هستم كه بارها او را از سياهي ها نجات دادي ولي باز هم خود را به سوي آن ها كشيد ...
من همان گنه كاري هستم كه به واسطه تو زمين اجازه گام برداشتن را بر روي خويش به من داده ...
من آن سرگرداني هستم كه بي وجود تو در اين تاريكي ها گم خواهم شد ...
مي دانم گنه كارم و روسياه ...
اما فضل كرم تو اميدوارم كرده است و با اين همه رو سياهي به آستان مباركت دست نياز بلند كرده ام و به اميد دستگيري نشسته ام ...
مرا نااميد مگردان ...

مهربانا!

اکنون این سال هم غروب  می شود وتونیامدی....

دوباره با آغاز بهارو شکوفه ها وزنده شدن زمین ولی دراصل غروب یک عمر که گذشت وشما نیامدی...

خدایا تورا به عظمت وبزرگیت قسم که سحرگاهان سال جاری راروزهای فرج وظهورش برای ما مستضعفان وعاشقانش قرار بده...

ارباب جان!

تو از فراسوی زمان با کوله باری ازعدالت خواهی امد وما با شاخه ای از دعای فرج  برسرسفره هفت سین به انتظار خواهیم نشست ...

گل نرگس حقیقی را در هیچ باغچه ای نمی توان یافت...


ای گل نرگس!

 ای یگانه  یاورمظلومان  عالم...

ای مقتدای تمامی مجنونان وعاشقان ...پروانه روی توام...

 او دلیل پروانگی من است ...
و تمامی آرزوی من...
و ای کاش...
ای کاش...
ای کاش که آرزوی طواف کردن به دور او را به گور نبرم!
که همگان می دانند عمر پروانه، چه کوتاه، چه اندک... و چه ناچیز است!
من گل های زیادی دیده ام،
اما هیچ کدامشان برای من، گل نرگس نمی شود...
گل یگانه تنهای نوازشگر من!...

  

همه جا بروم به بهانه تو
كه تو ليلاي من مجنوني ....

همه هست من دل خوني....

 الهم عجل لولیک الفرج

 

+ دلتنگي وفراق در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 22:0  توسط مجنون مهدی(عج)  | 

با چشمانی منتظر و شرمگین...

 

مهدی موعود بقیةالله صاحب منتظر


سلام عزیزدل...

 

سلام بر تو كه دلشكستگان را پناهی و دلهای شكسته در كنار تو به آرامش می‌رسند، چشمهای ابری در حریم تو بارانی و دریای پر تلاطم دلهای طوفانی با نسیم دلنواز روی تو از طغیان باز می‌مانند،

كشتی‌های آرزوی آرزومندان به امید ساحل كوی تو كناره می‌گیرند.

ای آرزوی آرزوها، این پرده را بردار از او، مستان سلامت می‌كنند،....

 

 

وقتی كه به راه عشق می‌نگری، در می‌یابی كه جز او رهگذری به آن كوچه باغها قدم نگذاشته است كه عطر بر و رویش را این گونه عطر افشانی كرده و آرزومندان رویش را به آن كوچه باغها روانه ساخته، دل خستگان روی تو خود در حیرانند و سرگردانیكه سراغ تو را از كدامین دشت و دیار جستجو كنند تا بلكه عطش آن درون پرالتهاب نفس خود را لحظه‌ای فرو بنشانند.
مگر نه این است كه می‌گویند چشمان ما هر روزی امام زمان(عج) خود را می‌بیند و اگر هر چشمی روزی امام زمانش(عج) را نبیند نابینای معرفتی خواهد شد. پس چه بی‌وفایند این دیدگانی كه با دیده‌های خود به روی امام زمان(عج) خود می‌نگرد، اما دوست خود را از میان این همه كثرت آدم نما نمی‌تواند تشخیص بدهد. سزاوار این دیدگان در این است كه بر شرمگینی خود مدام اشك بریزد تا اینكه به این وسیله بتواند زنگار دل بشوید و آن چراغ تابان و نقطه نورانی را روشن بسازد.


از این دیدگان خود شرمگینم ای دوست كه روی تو را هر روز می‌بیند و باز تو را نمی‌شناسد.

 

دلم چون پرنده‌ای خسته بال تا ناكجاآباد دیارت را جستجو می كند و به دنبال نشانی سراغ از بی‌نشانها می‌گیرد.


دیدگانم از ورای پرده نازك اشك تماشای روی تو نشسته و چهره را برای قدمگاه تو آبیاری می‌كند ...

 

تا پرده از روی آن چهره تابناك براندازی و انتظار هزاره را به پایان ببری ای عزیزدلها...

 

  

 

 

 

+ دلتنگي وفراق در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 7:55  توسط مجنون مهدی(عج)  | 

سلام آقا جان!

 

باز هم امسال کم کم غروب مي شودو  رنگ خون مي شودخورشيدامسال كه گذشت سالي ودوباره غروب شدنيامدي..

روزها وماهها وجمعه ها غروب شدو هنوز چشم انتظار بر لب جاده دل نشسته‌ام...

می‌بينی مرا؟...

همان که تنهای تنهاست...

مثل هميشه...  

کفش‌ها را به گوشه‌ای انداخته و محو تماشای پايين رفتن قرص غمناک و سرخ رنگی است
که تمام التهاب یک روز را با خودش می‌برد.
همان که خودش را با سنگ ريزه‌های کنار جاده مشغول کرده است...
آه... از ندبه پر اميد صبح تا نوحه دلتنگی غروب فاصله‌ای است به اندازه يک قلب بی‌قرار ...

امسال هم گذشت...دوباره اين جمعه دلواپسي ودلتنگي...
هنوز اميدوارم...
نه به اندازه صبح...
به اندازه يک مژه بر هم زدن...
به اندازه آن مقدار از خورشيد که هنوز رخ در نقاب کوه نکشيده...
شايد بيايی از پس آن درخت...
آن بيد مجنون که ديد مرا به انتهای جاده کور کرده...
بيايی با آن لبخندی که تصويرش هميشه با من است...
لبخندت چقدر زيباست...

مردم از کنارم می‌گذرند و به اشک‌هايم می‌خندند...
شايد ديوانه‌ام می‌پندارند... باک نيست!...
بر اين شب زده خراب دوره گرد حرجی نباشد آن هنگام که چون تويی دلدارش باشی...
آه...

غروب شد آقا...
ديگر خورشيد در افق نيست.
روزها وماهها وسال و غريبترازهمه جمعه ها به شب مي رسد...
بيد مجنون می‌رقصد زير نسيمی که صورت خيسم را به بازی گرفته...
سردم می‌شود...
ای کاش بودی و با عبايت شانه‌های ارزانم را گرما می‌بخشيدی...
از خدا بخواه زنده‌ام نگاه دارد...
وعده من و شما درلحظه اي ازپروازدل...
همين‌جا...
کنار خرابه دل...

چنين که يخ زده ايمان من اگر هر روز      هـزار بـار بـيــايـد بـهـــار کـافـی نـيـسـت

 

خودت دعـا کن ای نازنين که برگردی      دعای اين همه شب‌زنده‌دار کافی نيست

 

... نگاه می‌کنم به خودم و به دور و برم...
سياهی... سياهی... شده‌ام مشکی پررنگ...مثل شب بي ماه وستاره...
ای که دستت می‌رسد کاری بکن!
تشنه‌ام...
تشنه کمی سپيدی که از خويش دريغ کرده‌ام...
می‌خواهم بگويم از آنچه در دلم جاری است...
 
دستم بگير، مگذار غرق شوم...
اينجا ميان مردم، در تنهايی...

صورت خيس از اشکم زير هجوم داغ غربت به سله نشسته...
نمی‌دانم پشت کدام ديوار اين شهر آهنی، ياد شما را جا گذاشته‌ام...
ديوارها چقدر بلندند...
بلند به اندازه قامت گناهانم...
قد و قامت توبه‌هايم آنقدر کوتاه شده که حتی پرچين‌های باغ سرما زده همسايه هم برايم به ديوارهای برجی می‌ماند تسخير ناشدنی.

آقا جان دست دلم را بگير...
همان که توبه‌هايش مايه خنده فرشته‌ها شده...
همان که هيچ آبرويی ندارد پيش خدا...
همان که هنوز به عشق جمعه‌هايت زنده است...
همان که ديشب برای آخرين بار توبه‌اش را ريختم توی جعبه‌ای از اميد
و دادمش دست فرشته‌ای که برساندش دست خدا...
روی جعبه نوشته شده بود...
«آهسته حمل کنيد، محتويات اين جعبه شکستنی است».

 

 

 

 

 

اين هم قطره اي از درياي وجودم براي تو عزيز دلم...

تا به حال حرفهايم را با لبهاي نگاهم وبا باران نگاهم بازگو مي كردم ولي امشب مي خواهم با زبان قلم برايت سخن بگويم تا بارديگر ثابت كنم كه لحظه لحظه زندگي ام تو را فرياد مي زند .

 امشب آمده ام با اشك هايم با تو سخن بگويم...

مولای غريب و تنهای من!
 پدر مهربان اهل عالم!
 می خواهم غربتت را حکايت کنم؛
غربتی که دوازده قرن است ريشه دوانيده؛
غربتی که اشک آسمان و زمين را جاری ساخته؛
غربتی که حتی برای برخی محبانت ، غريب و ناشناخته است؛
غربتی که اجداد طاهرينت پيش از تولد تو بر آن گريسته اند....
من از تصوير اين غربت و غم ناتوان ام.
از کجا آغاز کنم؟ از خود بگويم يا از ديگران؟
از نسل های گذشته بگويم يا از نسل امروز؟
از دوستان شکوه کنم يا از دشمنان؟ از عوام گلايه کنم يا از خواص؟
از آنانی بگويم که خاطر شريف تو را می آزارند؟
از آن ها که دستان پدرانه و مهربانت را خونريز معرفی می کنند؟
 از آن ها که چنان برق شمشيرت را به رخ می کشند که حتی دوستانت را از ظهورت می ترسانند؟
از آن ها که تو را به دور دست ها تبعيد می کنند؟ از آن ها که به نام تو مردم را به دکه های خويش فرا می خوانند؟
از آن ها که همواره بر طبل نوميدی می کوبند و زمان ظهورت را دور می پندارند؟

 

 ويا اينكه زمان تعيين مي كنند براي ظهورت؟
از آن ها که تو را آن گونه که خود می پسندند- و نه آنگونه که هستی و می خواهی  نشان می دهند؟
آن ها که غيبتت را به منزله « نبودنت» تلقی می کنند؟
مولای من ....

 گويا همه چيز، دست به دست هم داده است تا شما در غربت بمانيد!
لشکريان ابليس هم روز و شب در کارند. نمی دانم چه کسانی واقعا تو را و ظهور تو را می خواهند؟
خدا می داند و تو! اما اين را می دانم که پس از گذشت دوازده قرن از شروع غيبت،
هنوز پيروز اين ميدان، ابليس و لشکريان انس و جن اويند که در کشاکش غيبت و ظهور، شب ظلمانی غيبت را تا هم اکنون امتداد داده اند.
از خود آغاز می کنم که اگر هرکس از خود شروع کند، امر فرج اصلاح خواهد شد...

ارباب...

درياب مرا تا ازخودرها شوم ...ازنفس خود وازخواسته هاي دنيوي وغيرمعنوي اين دنيا رها شوم وبسوي تو وبسوي پروردگار بازگردم...

 

 

+ دلتنگي وفراق در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 9:44  توسط مجنون مهدی(عج)  | 
خدایا!
از فقدان و از دست دادن پیغمبران ،
از غیبت و پنهانى امامان ،
از کثرت و بسیارى دشمنان ،
از کمى و اندکى تعداد نفراتمان
از رو آوردن فتنه ها بسویمان ،
شکوه و شکایت نزد تو مى آوریم .
اى زاده پیغمبر! اى میوه دل حیدر! اى امید قلب زهراى اطهر!
ما غفلت کردیم متوجه نشدیم ، غافلانه و جاهلانه ، تو، آن یوسف عزیز را بدون اینکه حتى ثمن بخسى نصیبمان شود، از دست دادیم و اینک در هجران تو، کنعان زندگى ما در خشکسالى سوزان فرو رفته و زندگى بر ما سخت شده ، با شرمندگى ، دست تمنا بسوى تو گشوده و عرضه مى داریم :

((یاایهاالعزیز مسنا و اهلنا الضر و جئنا بیضاعة مزجاة فاوف لنا الکیل و تصدق علینا ان الله یجزى المتصدقین .))
اى فاتح بزرگ جهان ! اى قلب عالم امکان ! اى مظهر رحمت بیکران !
اینک با قلبى پر از سوز و سینه اى مملو از گداز و چشمانى سرازیر از اشک ، فریاد مى نهیم :


اى عزیزتر از هر عزیزى !
اى گرامى تر از یوسف یعقوب !
اگر دلباختگان یوسف با دیدن روى دل آراى او، انگشت بریدند، شیفتگان تو بدون دیدن جمال زیبایت از جان و تن گذشتند و در آتش فراقت پروانه وار سوختند، شاید که بر قلبهاى سوخته آنان آب وصال ریزى و با صبح ظهورت شام ظلمانى هجران آنان را به روز روشن مبدل سازى ....

دور از توام، ولی با توام! همین مرا بس!  
عطش دیدار تو، دیوانه ام کرده،

به زمین و آسمان چشم می دوزم، اما انگار هیچ نیست ...

و شاید من هیچ نمی بینم؛

و هیچ نمی شنوم!

و شاید نه که حتما،

گنه از جانب ماست که تو تنها ماندی ...  


گنه از جانب ماست که تو تنها ماندی ...

 

خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست...!!!

 

 

+ دلتنگي وفراق در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 14:20  توسط مجنون مهدی(عج)  | 
 

 

اربعین حسینی را به پیشگاه حضرت ولی عصرامام زمان (عج) وعموم شیعیان

 

 جهان ومحبان وعاشقان اهل بیت علیه السلام تسلیت عرض می نماییم.

 

 

 

 

تا درگه تو قبله راز است حسین               

 مارا بدرت روی نیاز است حسین

  

گر دد در کعبه باز سالی یکبار                

                       

 این کعبه درش همیشه باز است حسین

 

 

سلام بر آخرین گل آل یاسین؛

سلام بر بقیة الله؛

سلام بر تو ای عصارۀ تقوا و فضیلت؛

سلام بر تو ای باقی‌ماندۀ خلف انبیا و صلحا و امامان راستین؛

و سلام بر هنگام ظهور و حضورت...

سلام برجدغریبت...سلام برسربریده جد مظلوم تو ارباب...

سلام برگریه عمه سه ساله...سلام برگلوی اصغرشیرخواره...

سلام بردستان بلند عموجانت عباس...امیرلشگروسپاه حسین

سلام برعمه صبورت زینب...سلام بریاران باوفایش..

پنجشنبه‌ها به امید آمدنت، به انتظار جمعه می‌نشینیم و منتظریم تا بیایی و دنیامان را سرشار از رحمت و نورانیّت کنی....

اما اینک این پنجشنبه ازپنجشنبه های دیگردلهامان ..جگرسوخته مان غمینگین تراست..

آقا!

اربعین سلطان عشق...اربعین جدمظلوم ویارانش است...

منتظریم بیایی و به وعده‌های پدرانت جامۀ عمل بپوشانی....

منتظریم بیایی تا انتقام  خون حسین ویارانش وانتقام  دل خونین زینب (س) را از دشمنان خدا  بستانی...

میدانم که میدانی!

عالم همه در انتظار تو هستند....

همه چشم به راه عدلت هستند؛

 همه باور دارند خواهی آمد، هرچند انکارت کنند و به ظاهر، باورت نداشته باشند!

می‌دانیم که روزی در همین نزدیکی‌ها خواهی آمد....

و ما منتظرت هستیم؛ منتظر روزی در همین نزدیکی‌ها....

آقا وعده دادی محب حسین عزیزاست...آقا ذکراوگویم وعشق دیدن حرمش به سردارم...

 

دست نزارید روی دلم که خون خون به خدا

 

 تا اسم کربلا میآد میشم دیونه به خدا

 

 

 

 

+ دلتنگي وفراق در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 17:19  توسط مجنون مهدی(عج)  |