تبليغاتX

سحرخیزمدینه مهدی موعود(عج)گل خوشبوی نرگس
عزیز دل!

تودرپشت پرچین آسمانی کدام معنویت پنهان شده ای که چشم هیچ کبوتراشتیاقی نمی تواند پیدایت کند...؟

تو برسجاده کدام ابرنماز می خوانی که هربار صاعقه ای آرزوی دیدارت رابه آتش می کشاند؟!...

تو آیینه دار تجلی کدام صفت خداوندی که همواره درمرز میان ظهور واختفاء گام میزنی؟!...

توچگونه آشکاری که دست دیدار هیچ چشمی به قامت بلند تو نمی رسد وچگونه پنهانی که همه وجود خبرازحضورتو می دهد..؟!...

توچگونه پنهانی که هرسحرگاه چراغ آویخته برافق را تو روشن می کنی وبه میانه آسمان می کشانی وهرغروب سوی آن را تو کم می کنی ودرپشت کوهها می نشانی؟!...

تو چگونه پنهانی که حیات ما مرهون تنفس توست وآسمان بردستهای تو ایستاده است وزمین باگامهای تو استوارمانده است...

تو چگونه پنهانی که ماتنهاییمان را به تو اقتدا می کنیم ودرسبحه جماعتمان رشته مودت تورا می یابیم؟...

ما تنهایان یتیمان وبی کسان عالم بی قرار آن لحظه ایم که توپشت به کعبه بسپاری وبا بشارت آمدنت جهان را طراوت بخشی....

 

 

 

 

جان رامپرس با غم هجران چه می کند؟

باتیغ تیزپیکرعریان راچه می کند!

مستانه غمت می جنت نمی خورد

سرگشته تو باسروسامان چه می کند؟!

بودیم و خاک با نگهت کیمیا شدیم

بنگربه ذره مهردرخشان چه می کند؟!

ازابرلطف توست که سرسبزمانده ایم

دراین کویرتَف زده باران چه می کند!

ای صدبهارازتو شکوفا..بیا بیا...!

بادخزان ببین به گلستان چه می کند!

ای منتظربیا ونظرکن که داغ هجر

بالاله های سوخته دامان چه می کند!

درحسرت تو دربدری شد نصیب خضر

ورنه به سیرکوه وبیابان چه می کند؟

دست نیاز سوی تو دارد وگرنه نوح

بازورق شکسته به توفان چه می کند؟

ازلوح دل نشوید اگرگردمعصیت

این حلقه های اشک به دامان چه می کند!

مجنون خاک راه توباشد بیا ومپرس

این مور زیرپای سلیمان چه می کند؟!

+ دلتنگي وفراق در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 7:10  توسط مجنون مهدی(عج)  | 
 

یابن الحسن!

 درهوای پاییزی وبارانی ودردتنهایی دردعجیبیست دردل عشاق درسکوت وسیاهی شب..دربیکران آسمان ....

نمی دانم چه حسیست دردلم که طوفانی ازآشوب به پاکرده...دلتنگی..گریه ...بی تابی امانم رابریده.

روزگاری هم عشق مجازی دردل داشتیم که رسید به دراین خانه وسرازاینجا درآوردیم ولی ایکاش او هم دراین سرا بود....حتم دارم اوهم به نوایی رسیده...

باوجوداین همه فاصله بازهم روزنه هایی ازامید دردلم چشمک می زندگویا می خواهد این زمان به من نشان دهد که اگرمعتقدباشی که اگرخدابخواهد می خواهد وبه این یقین ایمان بیاوری.

ارباب جان همیشه نوشته هایم بوی بهانه داشته...بوی دلتنگی های تو...اینبارهم درلابه لای این نوشته ها ازکسی یادمی کنم که برای همیشه مهرومحبتش درصندوقچه دلم بایگانی شده وهیچگاه هم ازلوحش پاک نمی شود...لاقل دردست من نیست...

با او به دراین خانه رسیدم...اگربود حالا تاناکجا آباد هم شاید رفته بودیم...ارباب...خیلی گرفته ام....هرچه قدرفکرمی کنم بیشتر آشفته می شوم...کاش او هم...

این سه شنبه ها هم بی حکمت نبوده وحتی آن سه شنبه های شروع نیز بی حکمت نبود چرا تا۳۰هفته ونه بیشتر....

وچرا حالا مدام  کم وبیش ...پیوسته وناپیوسته درعطش...

اینجامجال برای ماندن نیست...انجا هم جا برای رفتن نیست....گویا زمین وزمان دست به دست هم داده اند تا درتنهایی این زمان کمرنگت کنند وبعدهم پاک شوی ومحو شوی.

همیشه به حرفهایم گوش می دادی...دردهایم را دوا بودی...

ازوقتی که دراین خانه رابازکردم مثل او غم های دلم را پاک می کردی..چشمانم راروشن می نمودی ومحبت ومعرفت وعشق را دردلم شعله ور می کردی..

شب خیلی صدایت زدم...گویا اینبار تنهایم گذاشته بودی وجایت راداده بودی به او...

ولی او هم دیگرغریبه شده است خودت که می دانی...اینها نشانه چیست...دیشب تنهابودم...هیچوقت به این اندازه بارتنهایی برروی شانه ام سنگینی نکرده بود...

خبرم هست که دیداراوبرایت نزدیک است...خبرم هست...

بی خبرمن هستم که درغفلت وتباهی غوطه ورشده ام...کاش من  قبل ازاینکه بمیرم ...بمیرم .

نمی دانم گویا دریکی ازاین سه شنبه های اجابت نیز برگ های دفتر من تمام شود وبرای همیشه بسته شود...

 

 

غيرنام خوش دلربايت كي شود ديده دردفترمن

عاقبت دربيابان عشقت غرقه خون بنگري پيكرمن...

 

 

 

 

+ دلتنگي وفراق در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 7:30  توسط مجنون مهدی(عج)  | 

 تقدیم به تو ای چشمان همیشه منتظر

 

اگر خوب بنگری امام تو در همین نزدیکیهاست...

او تو را می بیند وگريه هايت را مي شناسد...

گاهی نیز از کنارت رد می شود بی آنکه او را بشناسی.کافیست چشم دل را باز کنی تا بتوانی به عیان یوسف زیبای زهرا را بنگری..

او با ماست...از ماست و به خاطر ماست که این همه سالهای رنج و فراق را تحمل می کند .

بیا و ذره ای با خلوص از او یاد کن.

برای آسانی فرجش دعاکن ....دعای فرج..

کسی چه می داند شاید امشب نوبت توست که

مولای سبز پوش را ببینی....

کافیست همت کنی.و چشم دلت را باز کنی ...

آنگاه است که خود را در خیمه او خواهی یافت.

او همین نزدیکیست....

لای شب بوهای خوشبو ی نیاز ....

در فراسوی افق چشم به راه ست...

خواهد آمد زرهی دور و دراز...

عشق ،عرفان،و خلوص باشدت توشه این راه طویل انتظار است .

وه چه زیباست که من و تودر آن روز ظهور ،سبز خواهیم شد در آن وادی نور.

 

الهم عجل لولیک الفرج

خبرت هست كه بي روي تو آرامم نيست..

 

 

 

 

 

+ دلتنگي وفراق در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 7:50  توسط مجنون مهدی(عج)  | 
سلام مهدی جان،...

 

 حال همهٔ ما خوب است. ملالی نیست جز دوری تو که طاقت ما را طاق کرده. می‌‌دانم، دوباره شروع کردم. می‌‌دانم که هنوز مهیا برای پذیرایی و استقبال از تو نیستم...

 

 نه طاق نصرتی، نه چراغانی، نه فرشی، حتی دریغ از یک میوه و شیرینی‌، هیچ کار برایت نکردیم...

 باور کن که اینقدر از اصل خود دور شده ایم، که اگر هم بیایی گمان نکنم که دیگر بشناسیمت....

 چه کنیم که با اینکه حال پختگان را نمی‌‌دانیم ولی‌ باز دیوانه دیدارت هستیم. دیگر سایه طوبی‌ و دل جویی حور و لب حوض هم به ما افاغه نمی‌‌کند و الف قامتت بد جور بر این لوح سیاه حک شده است.

 پس بگذار از اول دوباره برایت بنویسم.

 
سلام مهدی جان، حال همهٔ ما خوب است ولی‌ تو بشنو و باور مکن چون دلها همه خون است.

می دانی چندروزاست که رفته ای؟

۴۱۴۴۵۷روز می شود که نیستی....دیگربس نیست؟طاقتمان سرآمده....


یادم هست که همیشه پا برهنه و بدون کفش راه می‌‌رفتی‌. می‌‌گفتی‌ تو این وادی بدون خارو خس که کسی‌ کفش نمی‌‌خواهد. تازه این راه را با پای دل می‌‌روند نه با پای جسم؛ ولی‌ باز برات بگویم که من هنوز کفش‌هایم را دو دستی‌ چسبیده ام، حتی تازگی‌ها یک جفت اضافه هم خریدم که مبادا کفش‌های قدیمی‌ سوراخ شده و خاری پای راه نرفته مرا بگزد....

چرا اینقدر تعجیل برای رفتن داشتی؟ چرا دفعه ی قبل که آمدی زود از پیش ما رفتی‌؟

نمی‌‌دانم چرا همیشه کوله بارت آمده رفتن بود؟

 مهدی جان،

ما که قدم رفتن نداریم لااقل تو کمی‌ بیشتر پیش ما می‌‌ماندی....

 می‌‌دانم، خواسته‌ام بی‌ جاست. من باید پا به راه شوم،  ولی‌ چه کنم که هنوز دست و دلم یکی‌ نیست، پی کار نمی‌‌رود...

 راستی‌ شنیدم که ماه تا قمر روی تو را نبیند افطار نمیکند...

 میگفتن هر شب از دیدن تو هلهله راه می‌‌اندازد. با دیدن تو افطار را سحر کرده و جایش را به تو میدهد...

 آه، مهدی جان، میدانم که اون از من به تو عاشق تر است.


سحر است و سحری را خوردیم، نان و پنیر و خرما و یک کاسه تگری عاشقی. فرصتی نیست، دمی مانده به صبح، به طلوع معراج، به عروج خورشید....

 وقت کم داریم و اعمال بسیار، ملتمس دعا ایم....دعای فرج رازمزمه می کنیم... از شوق دیدن تو بشقابی به سر سفر گذاشتیم که اگر به ناگاه از در در آمدی فی البداهه بگوییم بسم الله....

 مهدی جان، یادم هست که در رمضان همه چیز مهدی روزه دار بود: قالبش، قلبش، روحش،  نفسش.

کاش می‌‌توانستم برایت بگویم که این دل نا شکیب چقدر برایت بی‌ قراری می‌کند.

 آه، که حتی فکر کردن به آن نیز قلبم رامی‌‌لرزاند.

آره، درست حدس زدی، هنوز قلبم لرزان است. من که مثل تو نیستم که قلبم از قالبم بزرگتر باشد. من که مثل تو نیستم که تمام وجودم قلب باشد....
هیچ وقت درست نشناختمت. ...

هروقت می‌‌خواستی‌ خود را معرفی‌ کنی‌ می‌‌گفتی‌ اسم من اسم اوست، صفت من صفت اوست، فعل من فعل اوست، ذات من ذات اوست....

 تعجب نکن که هنوز نه مهدی را شناخته‌ام و نه خدای مهدی را....

 ‌ای کاش می‌‌دانستم که چه سان با او سخن می‌‌گویی. هر گاه خواستم با او حرف بزنم در می‌‌یافتم که دارم با خودم حرف میزنم. چقدر دلتنگ آن دیدگانت هستم که تا ته دنیا آبی‌ است...

 از مرگ هنوز هم می‌‌ترسم، خوشا به حال تو که حنای مرگ برایت بی‌ رنگ است....

 از همهٔ رنگ ها گذشته ای، دیگه نه سفیدی می‌‌شناسی‌، نه سبزی، نه سرخی، نه سیاهی....

 خودت عین بودنی ...

 پنجهٔ علمت در پنجرهٔ ایمانت قفل شده است.

 کاش من هم می‌‌توانستم قبل از اینکه بمیرم، بمیرم.

 بسیار تولد برای جسمم گرفتم، ولی‌ هیچگاه نشد تولدی هر چند کوچک و مختصر برای روحم بگیرم...

 مهدی جان،

 نافله ی نایت عجب نوایی دارد. هنوز هم خمیر وجودم بی‌ شکل است و محتاج یک دم مسیحایی آن نی وجودت است تا آتش به جان تشنهٔ من زده و رگانم را سرشار از آب حیات کند.


 مهدی جان،

اینجا همه سلام می‌‌رسانند. همگی‌ کاسهٔ صبرشان لبریز و چشمانشان به راه خشکیده است. درست است که سینه‌هایمان تنگ و گوش‌هایمان زنگ زده است، ولی‌ همچنان عاشقانه دوستت داریم....

 منت بر ما بنه و زنگ این خانه را برای یک بار هم که شده بزن تا زنگار از این دل سودازدهٔ ما گرفته شود.

 مهدی جان، ...

شب قدر ما طلوع نمی‌‌کند تا تو بیایی. قرآن بر سر گرفته منتظر قدوم مبارکت هستیم.....

کی می شود تا نماز عید فطر را با تو بخوانیم...الله اکبر را با تو زمزمه کنیم..

 به امید آن روزی که به تو رسیم و دورت بگردیم.

خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست...

 

 

 

 

 

 

+ دلتنگي وفراق در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 8:0  توسط مجنون مهدی(عج)  | 

تندبادها مي وزد....

 

پاييزهم ازراه رسيد وتندبادها مي وزد ومنتظران درميان درياي متلاطم بشريت چون جزيره اي آرماني تنها پناه غريقان ورميدگانندوچشم به راهند تا امامشان ومنجي عالم بشريت ازاين سفرهزارساله با سوغات گرانبهاي عدالت وانصاف با خود به ارمغان بياورد.

 

بوي ظهور درشامه جهان پيچيده است.صداي گامهاي كسي كه آمدني است درگوش گيتي طنين افكنده است.

آيينه ها تمام قد به صيقل زنگارهاي خويش ايستاده اند.نرگس ها طلايه دار لشگرانتظارندوظهورفرزند عشق ومهرباني را لحظه شماري مي كنند.

سروها بي قرار سرك مي كشند وخط افق را پيوسته دوره مي كنند.

بيدها كمرهاي خميده ازانتظارخويش راراست مي كنندتابلكه اولين طليعه هاي فرج رابتوانند ببينند.

آنان كه درمكتب غيبت حاضربوده اند ودرس انتظار خوانده اند انديشناك هجوم ياس وسرخوردگي به قلعه مستحكم ايمان منتظران نيستند.

 

چه مي دانند كه ياران پرهيزگار اودرميان جهان پرازفسادوظلم وبي خبري اگرخويشتن راشيعه او مي دانند‘پس به مهدي (عج) اقتدا مي كنندواورا ناظربركردارهاي خويش مي دانند وجوهراصلي باورشان عمل صالح است.

 

آري...تا درخت انتظار كهنه نشود ميوه فرج نمي رويد واكنون عطش ظهور لبهاي همه مظلومين جهان را كويري كرده است.

اما اين لحظه هاي آخرانتظار هميشه سخت مي گذرد.اين ثانيه هاي مشرف به ظهور چه كند عبورمي كند وسخت وشيرين يعني همين.

 

يعني درآستانه ايستادن معشوق...

 

يعني حس بوي خوش گلي كه همين نزديكي هاست وشنيدن ترنمي كه ازپشت همين ديوار مي ايد وتورا بي قرار مي سازد ...

 

تويي كه چشم انتظار حكومت او هستي ومي داني شتابزدگيوبي صبري وتزلزل ونااستواري بلاي ايمان توست...

 

خداوندا چشمان خسته منتظران رابه ظهورآن عزيز زهرا (س)كه ظهور پاكي وعدالت فراگيردرجهان است روشن كن....

 

 خبرت هست كه بي روي تو آرامم نيست....

 

 

 مه دلربايي كه من ميشناسم

گزيده ست جايي كه من ميشناسم

 

بودكارواني به راه اي عزيزان!

زبانگ درايي كه من مي شناسم

 

شودچشم ماروشن ازروي دلبر

زآهنگ پايي كه من مي شناسم

 

مس تيره قلبها را كندزر

به آن كيميايي كه من مي شناسم

 

به درمان رسد جان بيمارمجنون

رسد گردوايي كه من مي شناسم

 

التماس دعای فرج

+ دلتنگي وفراق در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 8:5  توسط مجنون مهدی(عج)  |