تبليغاتX

سحرخیزمدینه مهدی موعود(عج)گل خوشبوی نرگس
به ساعت روی دیوار دقیق نگاه میکنم وآنگاه گام به گام ثانیه ها انتظارت را معنا میکنم
من برای تک تک ترانه ها نام توراانتخاب میکنم ودر تک تک ترانه هایم تورا فریاد میزنم
اینجا در شهر دل من تنها یک شاهزاده وجود دارد.........
من و عشق زاده یک فصلیم از جنس پاییز وبه رنگ آبی نیلگون آسمانش وبه وسعت سپیدی برفهای در راه زمستان...من نشانی ازتو ندارم ولی بارها نشانیم را برایت نوشته ام...ومرا جست وجو کن تا بیابم خودم را....آخر بي اراده تو مگر مي شود تو را خواست...بدون اجازه تو مي شود شاعر شد؟

مگربدون اجازه تو مي شود تو را خواست...توبايد دردل ظهور كني تا دل به معرفت ودرك حضورت برسد...

نام تمام كوچه هاي اين خيابان ها را و نام تمام اهالي هر محله را بلدم...

 من رهگذر كه نه اما نگهبان هميشگيه اين محله وهر محله اي خواهم بود كه بوي تورا داردو می شود وجودت را حس کرد...حسی غریب...

 در لحظه هاي انتظار همه را ديده ام الا تو،....

 هرکه را می بینم سلام ميگويم الا به آنكه برايش سلام هاي نگفته بسيار دارم ...

 جواب تمامي سلام هایم  را به انتظار شنيدن جواب جست وجو ميكنم.....

همه احوالم را ميپرسند واز همه احوالت را ميپرسم.....

 اكنون تمام مردم محله  مرا شهرت ميدانندومن هم تک تک آنان راآشنایم...

ولی هنوز نشانی ازتو برایم پرده برداشته نشده است...وهنوزآنگونه باید که باید باشم نشده ام....!

ومن هنوز در انتظارم...

 چشمهايم هيچ چيز غيره ديدن  تو نمي خواهند هيچ چيز ديدني تر از لحظه آمدنت نيست باور كن!...

صحنه هايي كه هر روز گذر مي كنند ، ...

ماشين هايي كه بوق ميزنند،...

بچه هايي كه در پارك بازي ميكنندو حتي نگهبان پارك كه روزي چند بار خسته نباشيده مرابا تكان دادن سري نشاني از پذيرفتن ميدهد.......

 اما تو كجايي؟....

 كجاست نشانيت تا من اميد انتظارم را برا همه ي نااميد ها فرياد بزنم وبرای همیشه با دیدارت عهدی دوباره ومستحکم ببندم.........

فرياد من دل  همه كوه ها را مي لرزاند من فرهاد كوه كن توام ...

 بگو در كدام قله فتح خواهي شد؟؟.....

مجنون کوی تو ام ....مرا ازاین کوی مرانی!

و آه.... آه از اين همه صبر، تمام درد نبودنت را كه از اندازه همه ي دنيا نيز بيشتر است تنها با ياد يك نگاهت، ازوجودم کنارمی رود...

 چقدر عجیب است اين عشق !

 تا چشم ما پاک نشود پاکان را نمی بیند و من تاچشمانم را پاک نکنم هنوز لحظه اي به عشق تو نزدیک نشده ام..........

. معناي فاصله را اكنون مي شود فهميد...تنها كمي باید تفکرکرد....

راستي دلیل چيست؟....

 دليل بی قراری وبی تابی دل براي هرروز آمدن به اين مكان و ديدن صفحاتی که پراست ازباران انتظارو شبنم واشک وآه فراق هرروز نيامدنت.......آه

     گفتند اگه عاشق شدي سكوت كن... اگر بداند ميرود... ومن مظلومانه يا نميدانم شايد ظالمانه سربه فرياد بر داشتم آري من ظلمي عظيم در حقه  دلم روا داشتم و آن اين بود كه نتوانستم ساكتش نگه دارم و تو دانسته  ويا شايد نميدانم تحت امتحانم....

 آري تو حتي فريادم را می شنوی..مرا میبینی وازدلم آگاهی...

. حال سكوت حاكم است قفل خاموشي بر لب ،بر دل ،بر ديده هايم زده ام و تمام بيقراي هايم را آنجا زنداني كردم...

تنهاتوسل های اجابت جمکرانت وغروب دلگیرجمعه ها ميداند تعداد اشكهاي من از ستاره هايش هم بيشتر است...

 گفتم سكوت؟....

اما این سکوتم هرثانیه اش فرياد است كه در هر لحظه اش يادت حضور دارد....

پس........پس تو هستي تو واقعا نرفتي و نديدنت دليل  نبودنت نخواهد بود ،....

 چه كسي گفته من تنها زماني بودنت را باور دارم كه دست هايت در دستانم باشد كه چشمهاي مهربانت نگاهم كند... 

 عزیزدل بی تابم!

به بیچارگی ام نگاه نکن...به خطاکاریم نگاه نکن!

 گرماي وجودت را همیشه حس می کنم وتورا همیشه یاد می کنم...

گویا هرلحظه نامت رابه زبان  می برم...

و تو یارآسمان نشينه من روزها خورشيدي و شبها ماه ....

 واين هردو دوست داشتنيست..  آسمان خالي زيبايي نخواهد داشت حتي اگر آبي باشد.. آنوقت باران است كه ميبارد...رحمت خداوند وباران که ميبارد تو نیز می آیی...

 وميداني كه باران غم ها را نميشورد بلكه انها را تازه و تازه تر زنده نگه ميداردودلیلی می شود برای شروع لحظه لحظه های انتظار....لحظه های فراق وجستجو ودلتنگی یار گمشده...

 وشايد آنوقت من بي چتر در زير باران شروع به دويدن كنم... ..

بارها نوشته ام اين نغمه را...دوباره برايت مي نگارم بر اين صفحات فراق وانتظار...

غيرنام خوش دلربايت كي شود ديده دردفترمن

عاقبت دربيابان عشقت غرقه خون بنگري پيكرمن.....

 

خبرت هست كه بي روي تو آرامم نيست...

 

+ دلتنگي وفراق در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 6:50  توسط مجنون مهدی(عج)  | 



حق امام بر امت اين است كه به عهد او وفادار باشند و در آشكار و نهان برايش خيرخواهي كنند.

 هر گاه آنها را فراخواند اجابت نمايند و هر گاه فرمان داد اطاعت كنند.(برگرفته از خطبه ي 34 نهج البلاغه)


حق امام بر امت اين است كه از او پيروي كنند. به خواسته هايش احترام بگذارند. او را ناديده نگيرند. در اموراتشان با او مشورت كنند. در كارها از او اجازه بگيرند و ...


اما آقا حلالم كن كه حقت را هيچگاه ادا نكرده ام. حلالم كن كه هيچگاه با خلوص وازسرشوق وصمیم قلب احساست نكردم....

با این اوضاع ونابسامانی ها واین همه معصیت هایی که ما می کنیم...

 زمين به خاطر وجود تو ست که ما را در خود فرو نمي برد....

 آسمان به خاطر وجود توست که بر سرمان خراب نمي شود....

 اگر لطافت طبيعت در مقابل ديدگانمان پژمرده نمي شود، به خاطر وجود سراسراز لطف توست. ...

عزیز دلم!

اگر كوهها از عظمت گناهانمان منفجر نمي گردند، به خاطر دعاهاي عظيم توست....

 اگر تجملات بي مايه مان، دل زيبايي را نمي شكند، به خاطر جمال بي آلايش توست....

مولای من...!
حقيقت همين است كه ما همان كوفي صفتان ناسپاسيم....


مولا حلالم كن كه بارها دلت را شكسته ام....

 حلالم كن كه بارها صداي گريه ات را با گناهانم  تا آسمان بالا برده ام....

حلالم كن كه دير پيدايت كردم و هنوز نرسيده ام.....


حلالم كن كه فقط ابرهايي را ديدم كه ديدگانم را تاريك مي كرد....

 حلالم كن كه ديده ي بصيرت نيافتم تا وجود خورشيديت را حس كنم....


حلالم كن كه انديشه ام كاخ نشيني بود و كلبه ي خاكي ات را فراموش كردم.....

 فراموش كردم كه روي ديوار كلبه ات براي من نوشته بودي:

 ما هرگز ياد شما را از خاطر فراموش نمي كنيم...


حلالم كن آقا كه سنگ شدم به راه آمدنت....


حلالم كن كه فراموش كردم، تو دستم را گرفته اي.....

 فراموش كرده ام اشك چشمانم را تو به جوشش وادار كردي، ..

طعم هجران را تو به من چشاندي....


اين سايه ي تو بود كه قلب بي روحم را به تپيدن واداشت....

 ستاره ي ياد تو بود كه شب تارم را روشن نمودو گل روي تو بود كه باغ زمستاني دلم را شكوفا ساخت.

ترنم حضور تو بود كه روح مرده ام را احيا كرد. ...

حلالم كن كه فراموش كردم، خدا را تو به من شناسانده اي.

 درس عاشقي را از تو آموخته ام.

 حلالم كن كه فراموش كرده ام طعم غربتي را كه تو به من چشاندي، حلاوت معرفتي را كه از تو شروع شد و به تو ختم گشت.


فراموش كردم ثانيه هايي را كه لحظه هاي انتظار تو را ورق مي زنند و من وظيفه ام اين بود كه ثانيه ها را به تو برسانم. ..

وظيفه ام بود پا به پاي ساعتها از دوريت اشك بريزم، تقويمها را براي ظهورت آماده كنم....


اما چه كردم؛....

 ثانيه ها را خسته كردم با اعمالم....

 ساعتها اشك بر ديدگانت جاري ساختم، .....

تقويم خاطراتت را به فراموشي سپردم.....

 تو را از ياد بردم و با غير تو مأنوس شدم.....

حلالم كن..... آقا جان بخدا قسم شرمنده ام وپشیمان...به دستانم نگاه کن چیزی ندارم...

فقط برچشمانم اشکهایم راببین!

همین ها را دارم...فقط اشکهایم را ببین  ...باقی حرفهای دلم را خودت می دانی...

 

+ دلتنگي وفراق در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 6:53  توسط مجنون مهدی(عج)  | 

يك شب ازعشق تو پرمي كشم

طاقتم سرآمده جاي ماندن بردلم تنگ مي شود

آن شب ازهجرتو گم مي شوم دربيابانهاي وصل

آن شب ازشوق وصال لحظه اي غرقه درخون مي شوم

 

برزمين ميماندم تنها جسمي غلطان به خون

با لقاي توبه آسمان پرمي كشم

 

آن شب ازديدارتو پرمي شوم

حاجت ساليان  را شبي به وصل دربرمي كشم

 

مي رسد دستم به سوي نورتو

مجنون تو سيراب رخسارت مي شوم........

  

غیرنام خوش دلربایت کی شود دیده دردفترمن
 
عاقبت دربیابان عشقت غرقه خون بنگری پیکرمن 
+ دلتنگي وفراق در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 6:30  توسط مجنون مهدی(عج)  | 


گفتم با من حرف بزن؛

 آرام گفتي:«شيعيان ما به اندازه آب خوردني ما را نمي خواهند و گرنه دعا مي كردند و فرج مي رسيد.»

ارباب من!
ماء معين من،!

شيعيانت هنوز آنگونه كه بايد تشنه تو نشده اند، تا براي  فرجت از ته دل دعا كنند.

شيعيانت تشنه دنيايند و دنيا را حتي بدون تو دوست مي دارند....واینکه می بینی حال روزمارا

ظلم هارا میبینیم ..اهانتها وجسارت هاراتحمل میکنیم ویابابی اعتنایی ازپیش آن عبورمیکنیم...


نورعین من!

 شيعيانت هنوز لذت گمنامي در كوي تو را نچشيده اند و به دنبال نام و ننگ هاي اعتباري این دنیای فانی وگذرا مي دوند...

 شيعيانت فرياد سكوتت را نمي شنوند... و تو را براي خويش فرياد مي زنند...

 شيعيانت حاضر نيستند در مسير تو رنج بكشند....

 حاضر نيستند رنج تشنگي را تحمل كنند....

 شيعيانت خود را از لذتهاي زودگذر سير مي كنند و به محض تشنگي رنگ لذت را تغيير مي دهند...

 شيعيانت در تاريكي براي خود مأمن ساخته اند و خبر از حمله گرگهاي شب ندارند...


شيعيانت از نور خورشيد فرار مي كنند، چرا كه نور آنها را تشنه تو مي كند و اين تشنگي گران است...


اين تشنگي گران است، چرا كه براي سيراب شدن از چشمه بي منتهاي وصال، بايد رنج انتظار يار را تحمل كرد....رنج انتظار...رنج فراق...

 چرا كه بايد با وجود تشنگي طعم هيچ حرام آرامشبخشي را نچشيد...

 چرا كه بايد چشم پوشیداز همه ستاره هاي فريبنده و همه ماههاي رسواكننده....وهمه سیراب کنندهای سراب نما...
اين تشنگي مبارزه با نفس را مي طلبد و مردهاي راه اندكند....

گهگاهی  دراین زمانه ظلم  ازدست کسانی که به ظاهرعدل ناعدالتی وهزاریک نقش حق به جانب بازی می کننددل آنگونه می شکند که ناخودآگاه تورا یاد می کند...این یعنی که دل نیز بهانه توراداردو وقتی که نام تورا به زبان می آورد ازدست آنان به توشکوه می کند...می دانم که آگاهی به امور...

خودت می دانی ازکجا می گویم...خدا کند زودبیایی عزیزدلم...هیچ انتظاری شیرین ترازانتظارتونیست وهیچ ذکری رابهترازنام تو نیافتم...یاصاحب الزمان(عج)

خبرت هست که بی روی توآرامم نیست...

+ دلتنگي وفراق در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 6:50  توسط مجنون مهدی(عج)  |