تبليغاتX

سحرخیزمدینه مهدی موعود(عج)گل خوشبوی نرگس

 

 


اللهم طال الانتظار
خدایا انتظار مهدی(ع) طولانی شد

خدایا تو وعده دادی که ظهور نزدیک است.

 فرمودی:((إنهم یرونه بعیدا و نره قریبا))،....

 و وعده های تو تخلف نمی پذیرد،....

 اما خدای من ظرفیت و صبر ما کم است، بیش از این طاقت دوری را نداریم....
سالهاست که هر صبح چشمانمان به آسمان است که شاید خورشید از مشرق طلوع کند،...

 هر جمعه بی تاب و مضطرب برای شنیدن صدای ملکوتی مولایمان هستیم و هر محرم...
خدای من عاشورایی دیگر گذشت، ...

عاشورایی که منتظرتر از عاشوراهای پیش بود،...

 عاشورایی که ناله ی مظلومان بیشتری را در خود جای داده بود،...اربعین هم آمد ورفت...امان ازدل زینب...

 اما ... اما این عاشورا هم مولایمان نیامد....


خدایا به خاطر ما نه؛ به خاطر آن بنده ی محبوبت،...

 به خاطر همان کسی که درباره اش گفتی:

(من مهدی را دوست دارم و هر کس مهدی را دوست بدارد دوستش دارم)

خدایا به خاطر حجت و جانشینت، به خاطر محبوبت ظهورش را نزدیک ساز.
به خاطر او که سالهاست با نجوای غریبانه، فقط با تو درد دل می کند،..

 به خاطر اشکهایی که حرمتش دل زمین را می لرزاند،...

 به خاطر دلی که سرشار از مهر تو و خوبان توست، امر فرج او را نزدیک ساز....


خدایا!

مگر تو نگفتی که(منتظر باشید که من هم با شما از منتظرانم)...

 خدایا تو خود منتظر ظهور هستی پس به این انتظار پایان بده...

اللهم عجل لولیک الفرج...

 

+ دلتنگي وفراق در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 15:0  توسط مجنون مهدی(عج)  | 

یابن الحسن....!!


نمي دانم كي خواهي آمد ،اي آشناي دل !

 تويي كه هنوز به حقيقت نمي دانم كيستي ؟....

 تويي كه يك روز غروب بر حاشيه دلم قدم مي گذاري واحساس حضورت مرا قلقلك مي دهد ....

 

 همه نوشته ها تو را گفته اند و همه كتاب ها تو را خوانده اند ، ولي كمتر چشمي تو را در خواب ديده است ....

تو سرچشمه بهترين هاي عالم هستي ،...

 

 مرا خوب مي شناسي ، ولي من هنوز نمي شناسمت ....

لطفهايت بي شمار مرا درزندگي شامل شده است با اينكه مي دانم لايق نبوده ام ونيستم....

 تو را در لابه لاي صفحات نمي توانم بيابم…

ولي گويا با اين نوشته ها وجودت را بر دل وجان احساس مي كنم وحتم دارم اين نوشته ها را مي خواني....

مهم نيست كه نوشته را به اب روان بياندازم وبه دستت برسد...بي شك تو برانچه كه بر لوح سياه دلم حك مي شود ومي نگارم قبل ازآنكه به روي اين صفحات بيايد خوانده اي...واين ارامش بخش است براي من.

 
تو احساس گم من هستي كه در روز جمعه ، بر منطق احساس من جاري مي شوي ،...

 

 هيچ مي داني ، كه من هماني هستم كه هيچگاه نديدمت ؛ ....

چون حضور تو را حس كرده ام ، ولي ظهور تو را هنوز نه ،....

 

 تا ديگر دلم ميان بودن يا نبودن مردد نشود ....

 

 امروز كه اندازه تمام دلواپسي هاي نهج البلاغه در زمستان عاطفه هاي اهالي كوفه دلشوره پيدا مي كنم و آنگاه كه در زير باران غدير خيس مي شوم تا شيعه شوم ،...

 باز مهمان حضور تو مي شوم ....

 حضور تو آنقدر وسيع است كه حتي در افق نگاه خزان زده غرب نيز مي توان تو را فهميد ....

 نمي خواهم دلم را با چيزهاي سر درگم ، گرم كنم…

دل خوشي من به اين است كه چيز گرانبهايي دراين سينه دارم...وآن را تو مي داني چيست...آن مهرومحبت وعشق توست...دست خودم نيست ...خودت عاشقم كردي...خودت براين دل وارد شدي...مگربدون اذن تو مي شود تورا خواست؟

 
شب ها كه باران به احساس سبز شالي زاران قدم مي گذارد و مترسك هاي لب جاليز ، سرما را پخش مي كند و سر انگشتانم اقامتگاه پرندگان مهاجر مي شود ؛ تو نيز بر مي گردي ...

دلم راضي نمي شود تو را لا به لاي خطوط كتاب ها جستجو كنم ...

 رد پاي تو روي دل من است و جا پاي قدمهايت يخ ذهنم را آب كرده است…. .


تو مي آيي ...

بگو مي آيي ، مي دانم .... نه نمي گويي ،...

 

 اصلاً در دفتر حضور تو ، ظهور تو حك شده است .

 بگو راست مي گويم ....

 

 امروز مثل ديروز نيستم و فردا مثل امروز نخواهم بود؛

 

 چون مي دانم مرا مي خواني .....

 سرنوشت ما اين است كه منتظر بمانیم و تو منتَظَر ....

 

 باور كن هيچ ترديدي ندارم ؛ زيرا همه سلول هايم ، همه ي نفس هايم ، تنفسي هست كه از درخانه حسين توست....

خانه اي كه درب آن به روي همه هميشه باز است...

اين خانه بود كه آبرو دارشدم وديوانگي ودلداگي را آموختم...

ازعشق حسين به اين مکان انتظار رسيدم وترديد ندارم مرا مي خواني...

اين گوشهاي زنگار گرفته من است كه نمي گذارد صداي مهربانت را بشنوم...

هميشه ازتومهربان خواسته ام اين بوده كه خودت دعا كني كه غافل نشوم....

ودلشورگي ودلداگي ها وچشم انتظاري هاي من هم ازدرب اين خانه آغاز شد...

 

مولا جان ، اين ها سرگذشت نيست ، اين ها سرنوشت است ،

سرنوشت فراق  و انتظار ...

 

سرنوشت رسيدن به آرزوي ديرينه دل...

 

پركشيدن بسوي حرم سلطان عشق حسين(ع)

  

  

  

 غیرنام خوش دلربایت کی شود دیده دردفتر من

عاقبت دربیابان عشقت غرقه خون بنگری پیکرمن

+ دلتنگي وفراق در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 7:3  توسط مجنون مهدی(عج)  | 

يك شب ازعشق تو پرمي كشم

طاقتم سرآمده جاي ماندن بردلم تنگ مي شود

آن شب ازهجرتو گم مي شوم دربيابانهاي وصل

آن شب ازشوق وصال لحظه اي غرقه درخون مي شوم

 برزمين ميماندم تنها جسمي غلطان به خون

با لقاي توبه آسمان پرمي كشم

آن شب ازديدارتو پرمي شوم

حاجت ساليان  را شبي به وصل دربرمي كشم

مي رسد دستم به سوي نورتو

مجنون تو سيراب رخسارت مي شوم........

غیرنام خوش دلربایت کی شود دیده دردفترمن

 
عاقبت دربیابان عشقت غرقه خون بنگری پیکرمن
 
 
 
 
 
الهم عجل لولیک الفرج.... 
 
+ دلتنگي وفراق در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 7:6  توسط مجنون مهدی(عج)  | 

لبيك يا مهدي

سلام بر تو كه جمعه اي عاشورايي مي آيي....

 اما نكند با آمدن عاشوراييت مي خواهي بگويي كه ما كوفي هستيم،....

 نكند مي خواهي بگويي صداي ياري خواستنت را شنيده ايم و اجابت نكرده ايم و تو تنها مانده اي،...

 نكند مي خواهي بگويي( كل أرض كربلا)؛ همه ي دنيا كربلاست و سپاه تو همان سپاه قليل اما وفادار امام حسين(ع) است.....


من شايد كوفي باشم اما نه از خيل آن كوفياني كه رقيه ي سه ساله را سيلي زدند،....

 نه از خيل آن كوفياني كه زنجير بر گردن امام سجاد(ع) بستند و با تازيانه زينبت را آزردند....


من اگر كوفي هم باشم، خاك پاي طفلان حسين(ع) را مي بوسم،...

 من اگر كوفي هم باشم آرزويم اين است كه بر زخمهاي امام سجاد مرهم بگذارم،....

 من اگر كوفي هم باشم سرهاي بر نيزه را كه مي بينم نه هلهله مي كنم و نه پايكوبي،...

 من بلاگردان سرهايي مي شوم كه بر نيزه سروري مي كنند و تا قيام قيامت بر نوكري آن سروران فخر و مباهات مي كنم،...

 من اگر كوفي هم باشم خرابه نشين مي شوم تا اندكي طعم خرابه نشيني فرزندان حسين را بچشم،..

 من اگر كوفي هم باشم و يزيد كاخش را با تمام ممالك اسلامي به من ببخشد پاي علي اصغر شش ماهه را مي بوسم و خلافت بر مسلمين را به حسين وامي گذارم و آنوقت بر درب همان كاخ مي ايستم تا هنگامي كه حسين با عباسش از كوچه هاي كوفه مي گذرند، آنها را ببينم و به ياد غربت علي اشك بريزم هر چند خوب مي دانم فرزند علي هيچ گاه كاخ نشين نمي شود.....


آقا! امام حسين به مردم كوفه فرمود: اگر با من نيستيد لا اقل با يزيد هم مباشيد و من شايد پيمان شكن باشم اما محال است كه در سپاه يزيد جا بگيرم.....

 تو بيا، بگذار همه جا كربلا شود، بگذار عاشورا را به چشم ببينم.....

 آنوقت مي بيني كه نمي گذارم تنها بماني،....

 سر حسين بر نيزه رفت هزار و چهارصد سال است كه مي گرييم اما خدا نكند خيمه هاي تو آتش بگيرد كه من از غصه جان مي دهم، .......

خدا نكند خار به پاي تو برود كه من سوخته دل دق مي كنم....


آقا! تو بيا، ....بيا عزيزدلم!

چراغها را خاموش كن و چون حسين بگو هر كه مي خواهد بماند.. بماند و هر كه مي خواهد برود، برود...

 شايد عباسي نداشته باشي تا بلند شود و بگويد جان من براي تو است، ...

شايد قاسمي نداشته باشي تا بگويد مرگ برايم از عسل شيرين تر است....

 اما اگر چراغها را روشن كني مي بيني من نشسته ام و مي گريم از اينكه با پرونده اي سياه مي خوام ياريگر تو باشم و جانم را برايت فدا كنم،...

 مي بيني كه مي گريم و زمزمه مي كنم: 

         لبيك يا مهدي(عج)... 

 

 

در اضطراب چه شب‌ها که صبح شان گم شد
چـه روزهـا کــــه گـرفـتـــــار روز هـفــــتـم شد

 

چه قدر هفته پر از شنبه شد، به جمعه رسید
و جـمـعــــه روز تـفــــرّج بـــــرای مـــــردم شـد! 

 

چه قــدر شنبـه و یـک شنبـه و دوشنـبه رسید

 
ولی همـیشه و هـر هـفـتـه جـمـعـه ‌هـا گم شد 

 

چه هفته‌ها که رسید و چه هفته‌ها که گذشت
شمـارشی کــه خلاصـه بـه چـنـد و چـنـدم شد

 

و هـفـتـه‌ای که فـقـط ریـشه در گذشتن داشت
بـرای شعـله کـشیـدن بـه خـویـش هـیـزم شد

 

نـه شنـبـه و نـه بـه جـمـعـه، نـه هیـچ روز دگر
در انتــظار تـو قـلـبـی پـــر از تـلاطـــــم شد !؟ 

 

کـــدام جــمـعـه‌ مـــوعـــود می‌زنـی لـبـخـنـد
بـه این جـهـان کـه پـر از قـحطی تبسم شد؟

 

بــرای آمــدنـت جـــمــعــه‌ای مـعـــیــن کـــن
کـه هـفتـه‌ها همـه‌شـان خـالی از تـرنـم شد

 

+ دلتنگي وفراق در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 7:20  توسط مجنون مهدی(عج)  |