تبليغاتX

سحرخیزمدینه مهدی موعود(عج)گل خوشبوی نرگس
بیاآقا....بیا عزیز دلم!

واگرنه دراین انتظارخواهم مرد....

این بهارهم گذشت وکم کم روبه گذرعمراست مثل هرروز مثل هربهارانی که گذشت...اما برای من این بهار فرق می کند....نمی دانم احساس عجیبی دردلم غوغا می کند...حس گم شدن...حس تمام شدن...

عاقبت ازناتوانی ام دراین انتظارخواهم مرد...همین روزهای نه چندان دور...اگربازبیایدبهاری بی تو بی شک خواهم جان سرد...

آقا!

به روی گونه های من اشک سالهاجاریست  عزیزم خود می دانی...چنین که بوی تنت دررواقها جاریست عزیز دلم!

وقتی که دلم تورابهانه می کندچندخطی بسویت اشک چشمانم راروانه می کنم بهمراه بغضی که درگلورسوب می ماند....

چگونه تحمل نکندبغض جمکرانی من...آقا ...شما کجا ومن وچادرشبانی من!

خبرها بسیارازتوگفته اندکه توبابهارمی آیی....آقا بهاران هم ازانتظارتوخسته شده اند....

 

آقا...

پدرم آن روزها تیغ به کف رفت ومژده داده که من هم به روی اسب سپیدی سوارخواهم مرد...

تمام زندگی من!

تمام سرمایه من دراین امیدگذشت که دررکاب تو باافتخارخواهم مرد...

این بارازهمیشه بیشتردلم به این شعرنزدیکی می کند:

غیرنام خوش دلربایت کی شوددیده دردفترمن

عاقبت دربیابان عشقت غرقه خون بنگری پیکرمن....

بی قرار بیابان عشقت هستم.....کاش این انتظاربه سرآید...ای کاش!

 

 

شروع می شوداین شعربی توباتوسلهای جمکرانت

بیا وتمام کن این انتظارندبه های جمعه هارا...

دراین تغزل کوچکت سرودمت ای خوب من!

خداکندکه بخندی به ناتوانی من!

 

 التماس دعای فرج 

+ دلتنگي وفراق در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 6:30  توسط مجنون مهدی(عج)  | 

خدايا  . . .

نميدانم با چه اندوخته‌اي و با چه تواني روانه آستان پر مهرش شوم؟ تنها مي‌توانم در خلوت تنهايي‌ام با او عاشقانه نجوا كنم و او را از خودش تمنا كنم. پس با زباني قاصر بر خرمن عشقم آتش ميزنم و اين چنين با او زمزمه مي‌كنم:

 

مهدي جان!

 آسمان دلم باراني سفر طولانيت شده و چقدر اين باران زيباست. چرا كه هر قطره‌اش بوي تو را مي‌دهد. بوي خوش گل ياس، گل نرگس.

 

مولاي من!

 وقتي ميبينم نسيم از دوري تو، بارها اين عالم خاكي را دور مي‌زند تا شايد از تو خبري بجويد و آنگاه كه تو را نمي‌يابد مانند ديوانگان خود را بر در و ديوار ميزند و ناله جان سوز سر ميدهد ...

 

وقتي مي‌بينم زمين نيز از دوريت مي‌گريد و عصاره آهش همراه با ناله‌اي دلنواز از دل خاكي‌اش فوران مي‌كند و آب حيات ما مي‌شود ... 

 وقتي مي‌بينم كه خورشيد به عشق ديدنت با شوقي خستگي‌ناپذير هر روز از پشت قله‌هاي سر به فلك كشيده بيرون مي‌جهد و غروب با چهره‌اي سرخ و غم‌آلود و بي‌رمق به غار تنهائي‌اش پناهنده مي‌شود و مهتاب وقتي از زيارتت مايوس مي‌شود همچو شمعي قطره قطره آب مي‌شود ...

 وقتي مي‌بينم كه حتي حسرت هم در فراقت حسرت مي‌خورد و اشك از هجرانت اشك مي‌ريزد و ناله از دوري‌ات ناله ميكند و غم از عشق رويت به غم نشسته و ...

 از خود شرمنده مي‌شوم از اينكه مات و مبهوت سرگرم بازي الفاظ و القاب دنيا شده‌ام و تو را به فراموشي سپردم  و همه اين وقايع را عادي تلقي مي‌كنم. آتشي بر جانم شرر ميزند .... ياد غفلت از تو ديوانه و مجنونم مي‌كند...

 

 

الهم عجل لولیک الفرج...التماس دعای فرج

+ دلتنگي وفراق در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 7:30  توسط مجنون مهدی(عج)  |